X
تبلیغات
:: آرام جان ::  

بی تو یابن العسکری آرام جان گم کرده ایم



گنجشك پر ، جبريل پر ، بابا ...سه نقطه
من پر،  تو پر،  هركس شبيه ما...  سه نقطه

عمه! نه، عمه بالهايش پر ندارد
حالا بماند در خرابه تا... سه نقطه

اين محو يكديگر شدن در اين خرابه
يا اينكه ما را مي پراند يا... سه نقطه

اصلاً چرا من خواستم پيشم بيايي!
بابا شما كه پا نداري تا... سه نقطه

يادت مي آيد، روزهاي در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا... سه نقطه!

وقتي لبت را زير پاي چوب ديدم
مي خواستم كاري كنم امّـا... سه نقطه!

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت
انگشت پر،  انگشتر بابا... سه نقطه

 

علي اكبر لطيفيان

 

باز از سینه دلم ، با دل خون ، پای برهنه زده بیرون ، به گمانم شده مجنون!
به کجا می بردم این که چنین بال کشیده است و پریده است و رهیده است
چه جانکاه ،کشید از دل خون آه!
دلم سوخت برای دلم و تا که نشستم به بر حرف دل خویش
شنیدم که به لب، ندبه کنان ، مویه کنان ، موی کنان
آه کشان ، از دل و جان ، گفت :سوال از چه ؟
ببین حال شب و روزم و این غصه جانسوز
 که یاران و رفیقان همه گشتند مسافر- همه زائر، همه حاجی،همه مُحرم
 و گمانم که هم الان همگی گرم طوافند
  به دور حرم قبله عالم ،همان عشق معظم ، همان روح مکرم
 خداوند غم و اشک محرم، و من غم زده اینجا، تک و تنها.
باز هم با دل خون گفت: دل من تو کجا دیده دو چشمت
که در این ظلمت گمراهی و این عصر سیاهی
 که کسی خرج کسی شعله کبریت نکرده است
دو خورشید طلائی ،که دو تا پرچم سرخ است نمادش
 به مدار هم و با هم بدرخشند و بتابند و نخوابند شب و روز
 دل گمشدگان را چو بیابند
 چه بزمیست در این سفره
 که یک سوی بود جنت الارباب و بود سوی دگر جنت العباس
و در آن بین چه بین الحرمینی است
 که با شور حسینی همه سینه زنان ،گریه کنان ، ناله زنان
شور بگیرند برای پسر حضرت زهرا !.

+نوشته شده درچهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:26 توسط هدهد |

 

 
مشك بر دوش به دريا آمد
همه گفتند كه موسي آمد
نفس آخر ماهي‌ها بود
ناگهان بوي مسيحا آمد
از سر و روي فرات ، آهسته
موج مي ريخت كه سقا آمد
او قسم خورده كه سقا باشد
از زماني كه به دنيا آمد
دست بر زير سر آب نبرد
علقمه بود كه بالا آمد
كاش آن تير نمي آمد ، حيف
از بد حادثه اما آمد
انكسار از همه جا مي باريد
از حرم شاه حرم تا آمد
داشت آماده‌ي هجرت مي شد
كه در اين فاصله زهرا آمد
از دل علقمه زيبا مي رفت
مثل آن لحظه كه زيبا آمد
 
علی اکبر لطیفیان
+نوشته شده درسه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:2 توسط هدهد |

یک تکّه حافظه!

خسته و درمانده در حال گذر از برهوت لحظه ها با کوله باری از چرایی ها و اندیشه ها بودم.

شمع آسمان حوصله ام به انتها رسیده بود و سراب ها هم، چون شبهی در پسِ غروبِ خورشیدِ کویر، یکان یکان در چین و چروکِ دهن واکرده ی بیابانِ آرزو آب می شدند. گویی دوباره باید طنین ناقوسِ گوش خراشِ کلیسایِ سکوت، که زمان محاکمه را فریاد می کند، در پرده های شنوایی ام تحمل کنم.

ناگهان آشنا پژواکی افسار مخاطره ام را به سویی دیگر کشاند. التهابی عجیب ! پیچک وار  گرداگرد احساسم را فرا گرفت با شتاب هرچه تمام تر سیمرغ جان را به درّه امید پرواز دادم . انعکاسی در آن غروب سیماب گون دریای درونم را متلاطم نمود و کشتی احساسم را به سمت ساحلِ خود متمایل کرد،گویی مرواریدِ شکسته‌ی این صدفِ آرمیده در ساحلِ تنهایی را می شناسم.

 آری خودش بود؛ یک تکه‌ی شکسته از چینی خاطراتم !!

 یک تکه حافظه !!!

ناگاه سیلابِ بغضِ مرواریدِ شکسته ، جوشیدن آغاز کرد و فراموشی سنگینِ مرا چون پرِ کاهی بر تخت سلیمانِ خاطر نشاند و از تمام پیچ و خم های آشنای مسیر زندگی عبور داد؛ مرا با خود از خشکی ها و دریاها ، کوه ها و جنگل ها، دره ها و دشت ها و ... هاو.... ها گذراند، تا ... تا... تا به ابری ترین بهار لحظه ها و کوچک ترین ترانه ی بودن ها و عریان ترین معنی پوشش هارسانید و...

آری به یادم آورد اولین مصرع غزل زیستن را که بانگش هنوز در کنگره های وجودم احساس می شود نشانم داد: اولین یادگاری سرخ محبت را و هم آن گاه بود که فراموشی به خاطر آورد جدی ترین شوخی زندگی را ،

                       تولد را...!

 

+نوشته شده دریکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:41 توسط هدهد |

 

دی دید!

صدای دریافت پیام گوشیم که اومد مثل اکثر اوقات دویدم به طرفش!

زیبا سروده بود که :

یا صاحب الزمان!

بر جام من بباران گل بوسه های باران

تا ناگهان سرآید یلدای روزگاران.

این هم تلفیق زیبای دیگری بود از شب یلدا و کسی که یلدا شبان سهمگین زندگیمان را به انتظارش نشسته بودیم!

...شب قرار بود به نیت صله رحم، همه خانواده در منزل بزرگ فامیل که همیشه در منزلشان به روی تمام افراد خانواده باز است ، جمع شویم. چند تا دسته گل نرگس خریدم و حدود ساعت 9.30به آن جا رسیدم.بقیه هم اومده بودند.البته جای یکی از عزیزهای بنده که مجبور بود به علت موقعیت شغلیش سفر کنه بسیارخالی بود.

پس از مدتی از بزرگ خانواده خواستیم که برامون به حافظ تفالی بزنند و ...

ایشان به اتاق رفتند و با کتاب نهج البلاغه و دیوان حافظ برگشتن و گفتن برای تبرک از نهج البلاغه که رساله عملی ایشان هست و خودشان چندین کتاب در همین زمینه به چاپ رسانده اند خطبه ای می خوانند و سپس شروع کردند:

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر. ان الانسان لفی خسر. الا... .

با حسن سلیقه ای که ایشان به خرج دادن و با خواندن نهج البلاغه ، فضای معنوی ای به وجود آوردن، بیش از بیش به وجود این بزرگوار پدرم در دل فخر کردم.

سپس نوبت به حافظ رسید و نیت و فاتحه ای و ...

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم

صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم!

...ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم.

و شاهدش نیز:

...به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

...اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم!

*

و این گونه یکی دیگر از بهترین شب ها ی یلدایمان را در کنار خانواده عزیرمان گذراندیم.

خداوند سایه این عزیزان را که برکت عمر و زندگیمان هستند را به سلامت بالای سرمان نگه دارد.

با امید پایان یافتن یلدای انتظارمان.

 

+نوشته شده دریکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:36 توسط هدهد |

 

مختصری از امیر هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

اميرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) شاعر و اديب
- متولد ۱۳۰۶ رشت
- پايان تحصيلات متوسطه در زادگاه
- چاپ اولين مجموعه اشعار با نام "نخستين نغمه ها" در رشت ۱۳۲۵ كه در قالب شعر كلاسيك بود
- انتشار مجموعه "سراب" نخستين تجربه در زمينه شعر نو ۱۳۳۰ انتشارات صفى على شاه
- انتشار اولين مجموعه از سياه مشق دربرگيرنده شعرهاى ۲۵ تا ۲۹
- انتشار مجموعه "شبگير" ۱۳۳۲ نشر توس و زوار
- انتشار مجموعه "زمين" ۱۳۳۴ انتشارات نيل
- "چند برگ از يلدا" مجموعه شعر، تهران ۱۳۳۴
- "يادگار خون سرو" ۱۳۶۰
- انتشار مجموعه "سياه مشق" ۱ و ۲ و ۳ شامل مجموعه غزليات، رباعى ها، مثنوى ها، دوبيتى و قطعه

- سرودن ترانه هاى جاويدانى همچون "تو اى پرى كجايى" با صداى قوامى و ديگران
- انتشار مجموعه "آينه در آينه" گزيده اشعار به انتخاب دكترمحمدرضا شفيعى كدكنى ۱۳۶۹ كه تاكنون از چاپ دهم نيز گذشته است
.
-
تصحيح ديوان حافظ با نام "حافظ به سعى سايه" كه از معتبرترين تصحيحات ديوان خواجه است.

گفتن از ابتهاج ، چون گفتن از حافظ مرد راه می خواهد .اما این روزها چنان در« سیاه مشقش»  غرق شده ام که نمی توانم از پست مطلبی درباره او هرچند مختصر و کوتاه بگذرم!پس در اندک نوشته های دیگران این گونه می یابمش:


درباره شعر گفته اند كه بايد انعكاس صداى روزانه باشد. سايه اى از واقعيت بنمايد و فراتر از زمان و زمانه خود پيش برود. دراين تعريف مسلماً شعر شعراى بسيارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با اين همه اما در ميان نام هاى ريز و درشتى كه در صد سال اخير سنگ بزرگ شعر را به پيش كشانده اند، نام هايى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج يا به قول خودش (ه- .ا.سايه) در اين ميان شايد زبان زدترين و سرشناس ترين شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبيات اورا "حافظ زمانه" ناميده اند.

 شايد بتوان مدعى شد كه درميان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بيش از ساير قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهيم بلندى كه ايرانى جماعت قرن ها با آن زيسته است و با آن نفس كشيده از قبيل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آميخته است .

باید گفت يكى از دلايل مراجعه بسيار هنرمندان و موسيقيدانان و موسيقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسيقيايى نهفته در اشعار اوست.

ابتهاج پيش از آنكه شاعر باشد اهل موسيقى است  و به همين علت اغلب اشعارش در موسيقى غرق هستند :

دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند ‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند ‎/ يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎/ دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از اين خرابتر نمى زند

سايه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چه گونه از واژه ها وتركيبات در اين قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسيارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درون مايه هاى حسى شعر او در بسيارى از موارد با مضامين اجتماعى پيوند خورده است. يكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سايه را نشان مى دهد، شعر "كاروان" است كه هنوز خيلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
ديريست گاليا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/ديگر زمن ترانه شوريدگى مخواه!‎/دير است گاليا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/اين هم حكايتى است‎/اما، درين زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/ديگر براى عشق و حكايت مجال نيست.‎/...
درواقع ابتهاج يكى از مطرح ترين و بهترين شعر سرايان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسيك در قله نشسته است اما در زمينه هاى مختلف شعر نو نيمايى نيز اشعارى والا و توانا سروده است. سايه يك نو انديش غزل سراست و دراين راه و روال، در بين معاصران همتايى ندارد. سايه در سايه بهره گيرى بجا و  بهنجار از ناب ترين و زلال ترين شاخه جريان غزل سبك عراقى، اين اقبال را يافته كه نيروى باليدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد.

مضامين گيرا و دلكش، تشبيهات و استعارات و صور خيال بديع، زبان روان و موزون و خوش تركيب و هم آهنگ با غزل از ويژگى هاى شعر سايه است شعر ابتهاج و نام سايه را هرگز نمى توان فراموش كرد.

دكتر شفيعى كدكنى كه گزينه اشعار او را با نام "آينه در آينه" جمع آورى كرده، درباره اش مى گويد: "كمتر حافظه فرهيخته اى است كه شعرى از روزگار ما به يادداشته باشد و در ميان ذخايرش نمونه هايى از شعر و غزل سايه نباشد."

اینک روزنه ای کوتاه به چند شعرش:

 

آخر دل است این

 دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
 
آهن که نیست جان من آخر دل است این

 
من می شناسم این دل مجنون خویش را

 
پندش مگوی که بی حاصل است این

 
جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این

گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست

 
ای وای بر من و دل من ، قاتل است این

 
کنت چرا نهیم که بر خک پای یار

 
جانی نثار کردم و ناقابل است این

 
اشک مرا بدید و بخندید مدعی

 
عیبش مکن که از دل ما غافل است این
پندم دهد که سایه درین غم صبور باش

 
در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

 

همیشه در میان

 نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
 
سوی تو می دوند ، هان ای تو همیشه در میان

 
در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

 
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن

اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

 
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ

 
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

 
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

 
هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون

 
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
 کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

 
پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم

 
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

 

 

+نوشته شده درجمعه سوم آبان 1387ساعت 16:49 توسط هدهد |

آلبالا لیل والا،آلبالا لیل والا

     -یک بار دیگر بخوان!

همیشه این جوری نیست.به ندرت پیش میاد وقتی رمانی را تمام می کنی آرزو کنی کاش فرصتی بود برای بار دیگر خواندنش!

اما این بار نیز یکی از آن به ندرت ها بود!

بی وتن...

رمان دیگری از رضا امیر خانی را که از قضا دو نفر به فاصله ی کوتاه زمانی هدیه ام دادند، بستم و احساس شعف از خواندنش  سراسر وجودم را گرفت.

خواستم دوباره از رمانش پست مطلبی بسازم اما از کجایش بگویم که خواننده را خسته نکند...؟

از ارمیای "ارمیا" که  از زیر دست و پا ی تشییع کنندگان بیرونش کشیده بودند و در"بیوتن"   آورده بودندش؟

ازهفت گدای "من او" که به اندیشه بنده به سیلور من "بیوتن" تبدیلش کرده بودند ؟

از ویرایش خاص رضا امیر خانی که  به عمد تمام واژه ها جدا از هم نگاشته شده بود  و الحق ضرر شایانی به زبان ادبیات فارسی وارد ساخته بود؟

از سبک جدیدش که ماهرانه در فصل 4پیشه ، به گفته خود به دلیل احترام به نظر مخاطب ارج مند، 5 گزینه را  برگزیده بود و از مخاطبین ارج مند!خواسته بود یکی از گزینه ها را برای ادامه رما ن حدس زنند؟

از سبک جدید علامت سجده که  هر جایی که نام دلارهای خشی به میان می آید کنار صفحه مشاهده می کردید!

از...

دیدید !نوشتن درباره رمان امیرخانی چند مشکل دارد:

1طولانی ست و پست مطلب ما را یارای گنجاندن نمی باشد،

2 از حوصله مخاطبین ارج مند!بیرون است،

3که از همه مهم تر است:بنده را توانایی انتقاد از این رمان نیست،

4 ،5،   6 و... حدس زنید!

اما در پایان:

به عنوان یک پارسی زبان و علاقه مند به ادبیات و ادبیات فارسی خوان این مرز و بوم از وجود نویسنده ای چنین متعهد به مذهب و اصول گرایی این گونه واقعیت بین کمال افتخار را دارم و  بی صبرانه در پی خواندن دیگر نوشته هایش هستم!

نیمه ی مدرنم می گوید چقدر نوشته ات آبکی شد!اما نیمه ی سنتی بشارت می دهد که  زیبا ست!

اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد!

+نوشته شده درجمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:12 توسط هدهد |

یا کریم!

تو کریمی و کریم٬

دست های سا‌‌ئلان‌ خانه را که پس نمی زند... !

+نوشته شده درسه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:56 توسط هدهد |

این روزها بد جوری دل تنگ بنده بودنشم ٬دلم لک زده براش٬براش عبادت کردن و براش نفس کشیدن٬تو یه جمله براش زندگی کردن... .

مولای یا مولای انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی٬

مولای یا مولای انت المعطی و انا السائل و هل یرحم السائل الا المعطی٬

مولای یا مولای انت الحی و انا المیت و هل یرحم المیت الا الحی٬

مولای یا مولای انت الهادی و انا الضال و هل یرحم الضال الا الهادی٬

مولای یا مولای انت الغفور و انا المذنب و هل یرحم المذنب الا الغفور٬

مولای یا مولای... .

التماس دعا.

+نوشته شده درشنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:5 توسط هدهد |

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟      طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟

* * *

بی تو ای صاحب زمان ، بی قرارم هر زمان

 از غم هجر تو من دل خسته ام

هم چو مرغی بال و پر بشکسته ام

  یابن الحسن آقا بیا  

+نوشته شده درشنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:1 توسط هدهد |

قبله قلبم کجاست      روی حسین است و بس

+نوشته شده درسه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:40 توسط هدهد |

من آن ابرم که می خواهد بگرید

دل تنگم هوای گریه دارد

دل تنگم غریب این در و دشت

نمی داند کجا سر می گذارد

*

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبح گاهی

وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندهِ خویش را ندانم

این گریه بی بهانه از تست

...

چون سایه مرا زخاک برگیر

کاین جا سر و آستانه از تست

                                                                            ه.الف.سایه

+نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:30 توسط هدهد |

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید
ادامه مطلب

+نوشته شده درسه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:22 توسط هدهد |

پایان  یک عاشقانه آرام

گرچه برای نوشتن این پست کمی دیر است اما من باید از او می نوشتم چرا که طیف وسیعی از خاطراتم را با خواندن کتاب هایش پشت سر گذاشته ام؛ البته خواندن که چه عرض کنم ! زیر ورو کردن و به نوعی هضم کردن!

عجیب نیست !خواندن برای من مساویست با نفس کشیدن ، آن هم خواندن کتاب هایی که تمام حرف های دلت را در خود جا داده باشد.

کتاب های مرحوم "نادر ابراهیمی " از همان دست کتاب هایی است که هرچه می خوانمش باز انگار اولین بارست که آن را یافته ام ! همیشه پر است از شور و حرارت و عشق!

به یاد دارم اولین باری که در دانشگاه  باز آفرینی را از ما خواستند ، من به سراغ "بار دیگر شهری که دوست می داشتم "ش رفتم و "هلیا " را از دید خود به تصویر کشیدم و به یاد دارم که استادم مهربانانه تمجید می کرد.

برای کوتاه نوشته های ادبی اولین کتابی که به دست می گرفتم کتاب های اوبود و الحق که همیشه زیبا ترین پیام ها را در آن جا می یافتم!

اکنون در سفر بودم که خبر سفر ابدیش را شنیدم... و چه سخت بود!

بار دیگر کتاب هایش را بیرون می آورم وبه یادش می خوانم و می خوانم :

 * * *

بسته های کتاب هایم از راه می رسند،بسته های خاک آلود را یک به یک باز می کنیم.

عسل مدّت ها ، مبهوت نگاه می کند و عاقبت می گوید:خدای من! خدای من!چه قدر کتاب!تو واقعا همه ی این ها را خوانده ای؟

- بیشترشان را.

- پس تو ...تو از پشت یک دیوار بلند کا غذی و مقوّایی به زندگی نگاه کرده یی گیله مرد!از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده یی.خدای من ! چه عمری تلف کرده یی!چه عمری را باطل کرده یی...

گیله مرد آرام ، ناگهان فرو می ماند.یک دم گمان می برد که زن ،شوخ طبعی می کند؛ اما در چشمان سخت و سیاه آذری تو جیزی می بینم که به درماندگی ام می کشد....و هرگز به چنین برداشتی از مفهوم کتاب، نیندیشیده ام : دیواری میان انسان و واقعیّت...

- این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عصاره ی واقعیت است نه کاغذ و مقوّا...

- بشنو گیله مرد!بشنو و یادت باشد که من، موش های کتاب خانه ها را اصلاَ دوست نمی دارم .تو هرگز به من نگفتی که زیر کوهی از کتاب دست و پا می زنی، و الا برای زندگی با تو، شرط ترک اعتیاد می گذاشتم.تو زندگی را خوانده یی، لمس نکرده یی.تو در طول و عرض خاک مقدّس زندگی راه نرفته یی، فقط زندگی را ورق زده یی و بر زندگی حاشیه نوشته یی. جنگل تو کاغذی ست، تفنگ تو کاغذی، اعتقاد تو به مردم ، اعتقادی کاغذی و پارگی پذیر.تو،عطرها را خوانده یی، دشت ها را خوانده یی، نگاه ملتمس بچه ها را خوانده یی...

کتاب عاشق نمی شود ، آواز نمی خواند، پای نمی کوبد، به دریا نمی زند، درد مردم را حس نمی کند...

-آرام...آرام عسل!فقط مقدار فاصله ، حدّ ارتفاع صدا را مشخّص می کند . من و تو، رو به روی همیم- بی فاصله.                                                                               « قسمتی از یک عاشقانه آرام»

*

همیشه  گفته ام و باز می گویم،عزیز من،کودکی را به هیچ دلیل و بهانه رها مکن که ورشکست ابدی خواهی شد...

آه که در کودکی ، چه بی خیالی بیمه کننده ای هست و چه نترسیدنی از فردا...

مگر چه عیب دارد ؟ مگر چه خطا هست در این که برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لا به لای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است ، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟

انسانی که یادهای تلخ و شیرینی را ازکودکی در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعاَ باید کودکانه به زندگی نگاه کند،شقی و بی ترحم خواهد شد...

حبیب من!

هرگز از کودکی خویش آن قدر فاصله مگیر که صدای فریادهای شادمانه اش را نشنوی،یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگیش را...

اینک دست ها ی مهربانت را به من بسپار تا به یاد آن ها بیاورم که چه گونه باید زلف عروسک ها را نوازش کرد...

                                                    «قسمتی از چهل نامه ی کوتاه به همسرم»

*

کسی خواهد آمد به این بیندیش!

هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر.

کسی مانده است که خواهد آمد.باور کن!کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد.

بنشین به انتظار!

                                                   «قسمتی از باردیگر شهری که دوست می داشتم»

+نوشته شده درپنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:29 توسط هدهد |

سزد که جان عالمی شود فدای فاطمه سلام الله علیها

جاری بر آستان وضوح

این صدای گام اوست

صدای طهارت باران

صدای صداقت نور

هان!

جهانیان!

اینک-

کلید هفت آسمان:

 

زهرا

 

زهرا

 

زهرا

 

*

نسیم

نام تو را می وزد

وبرگ ها

نام تو را از هم  می پرسند

 

کوه

صلابت نام توست

تا تیغ بلند صاعقه

فرقش را نشکافد

 

و دریا

هراس ناک از مرداب شدن

نام تو را

طغیان می کند

 

انسان

تا به ارتفاع عشق نیاویزد

دشنه زار افسوس را

بی امیدی ابریشمین

آواره خواهد بود

وارتفاع عشق

نقطه نام توست

*

هم نفس با سپیده

مبعوث بر تمامی نامت

می تپیم

تا در بلاغتی معطر

زمین

از سنگینی گل

به سکون آید

وحنجره هستی

گل خانه ای بی خزان گردد.

                                                                             عبدالعظیم صاعدی

 

+نوشته شده دریکشنبه دوم تیر 1387ساعت 23:37 توسط هدهد |

                                               امام زمان قرن اتم!

صدای قاه قاه خنده اش رفت هوا!

-چرا می خندی؟!

_چرا نخندم! بیا ، بیا بگیر این رو بخون تا یک کم اما م زمان قرن اتم را بشناسی؟

تعجب کردم، امام زمان قرن اتم دیگه کیه؟

- « همین یارو که ادعای امام زمان کرده و واسه خودش دفتر دستک راه انداخته! جناب مستدام! علی محمد باب، سردمدار آیین کج سلیقه بهاییت! بیا بشین برات بخونم چه افاضاتی فرموده اند!آی احکام با حالی دارن!

کتاب بیان عربی ص 49 :

1- البته سوار گاو نشوید ، روی گاو هم چیزی بار نکنید ! حتماّ شیر خر نخورید!! و بر خر هم بیش از طاقتش حمل نکنید!

2 _ تخم مرغ ها را به جایی نزنید چون سفیده و زرده قاطی می شوند!!

این یکی دیگه آخر دُرّ افشانیه ایشونه گوش کن!

3- به شما امر می کنیم برگ درختان را نچینید و بخورید! و مواظب باشید بالانس نزنید و با بالانس راه بروید! وبا پاهاتون راه بروید!!!

این یکی را بیا! زبان عربی فول! چی گفته؟

4-ثم ...تملکون...ولو کان چاپا!

اگر توانایی مالی داشتید همه ی آثارمن را بخرید ، حتی اگر چاپی باشد!!! »

می خواند و می خندید؛ اما من بیش تر گریه ام گرفته بود تا خنده !

یادم افتاد به شاعر که میگه :

                      از کرامات شیخ ما چه عجب! پنج انگشت گفت یک وجب!

+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:38 توسط هدهد |

آیه ای مثل نرگس

اطلاعیه ای سحرگاه دیروز از سوی بهار توسط خبر گزاری نسیم ، به تمام جهان  مخابره شد.متن اطلاعیه این است:

«به نام باغبان هستی و هستی بخش باغستان های آفرینش.

بهار،  فصل تامل در آفرینش خداوند است.پس بر روی زمین سیر کنید و مخلوقات خداوند رابا  دیده بصیرت بنگرید.

نگاه کنید به لاله که چگونه روز و شب، حدیث عشق واله را در گوش باد نجوا می کند و زخم های نهفته را آیینه وار در کبودای سینه ی خویش به نمایش می گذارد .

وببینید که این لاله چگونه در مقابل یک سینه شرحه شرحه از فراق ، سر خم می کند و روی می پوشاند.

به اقاقیا نظر کنید و ببینید که خداوند چگونه عطری دلاویز را خوشه کرده است واز درخت آویخته است.

و اقاقیا چیست در مقابل دل آدمی که در سینه آویخته است و رایحه محبتش می تواند جهانی را افسون کند.

آیا به نرگس نگاه نمی کنید که چگونه آفریده شده است ؟

اگر تمامی مردم دست به دست هم بدهند تا آیه ای مثل نرگس بیاورند ، نمی توانند.یقیناً نمی توانند.

و تازه این نرگس با همه ی زیبایی خیره کننده اش در مقابل یک جفت چشم شیوا ، چه حرفی برای گفتن دارد؟

به تحقیق اگر خدا به جای تمام مخلوقات، همین یک جفت نرگس را می آفرید، کافی بود برای این که آدم تمام عمر سر از سجده ی سپاس برندارد.

از شراب رایحه ی بهار نارنج مست شوید و خدا را سپاس بگزارید که چنین مستی مشروعی را در آفرینش رقم زده است.

و بوی شکوفه ی نارنج چیست در مقابل نسیمی که از کوی دوست وزیدن می گیرد و در شامه ی جان می پیچد...»

به علت محدودیت حجم صفحه و طولانی بودن اطلاعیه ، از نقل کامل آن پرهیز می کنیم و به اگاهی عزیزان می رسانم که این اطلاعیه مستمراً بر روی فرکانس فطرت و امواج عشق و عرفان و حیرت منتشر می شود .

ضمنا ستاد باز سازی دل های خزان زده و انجمن ترمیم قلب های شکسته متفقاًحمایت و پشتیبانی خود را از این اطلاعیه اعلام کرده اند.

یک عارف وارسته و کارشناس تاثیر صلوات بر گل ها ی محمدی بامداد امروز در پی افتتاح شامه ی شب بو و بازدید از نمایشگاه نسترن های وحشی ، توجه جهانیان را به این نکته جلب کرد:

اگر چنانچه اشکال و خللی در پخش اطلا عیه های مکرر بهار، مشاهده می شود ، به نقص گیرنده های شما بر می گردد.تا زمان باقی است، در اصلاح آن بکوشید.


                                        برگرفته از کتاب «صمیمانه با جوانان وطنم» سید مهدی شجاعی  

+نوشته شده درپنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:28 توسط هدهد |

+نوشته شده درسه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:29 توسط هدهد |

چه رنگی؟

ظاهر  زیبایی داشت ، امروزی لباس پوشیده بود ، آراستگی صورتش هم نشان می داد سعی کرده دکوراسیون ظاهریش را با هارمونی رنگ های لباس و صورت  حفظ کنه .

چشم آدم نا خود اگاه به طرفش کشیده می شد!

تو فکر بودم چه جوری  تعادلش را می تونه با ان پاشنه های 15سانتی کفش حفظ کنه که ناگهان متوجه شدم

کفش ها دارن صاف صاف به طرفم میان!

ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:42 توسط هدهد |

بی تو می گویند: تعطیل است کار عشقبازی

                                               عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد؟

 

+نوشته شده درجمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:8 توسط هدهد |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظارتو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

                                                                        مرحوم دکتر قیصر امین پور

+نوشته شده درپنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:1 توسط هدهد |

با همین دیدگان اشک آلود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو ، به گل ، به سبزه ،درود!

*  

امروز را در حالی غروب کردیم که از طرفی مسرور از ولادت امام حسن عسکری علیه السلام بودیم و از طرفی صبح به تشییع عزیزانی رفتیم که بسیار غم انگیز پرواز کرده بودند.

امروز با تمام جان دوست داشتم فریاد بر آرم :

حسین حسین شعار ماست    شهادت افتخارماست

امروز با تمام نیرو دوست داشتم مشت های گره کرده ام را بر سر وهابیانی فرو برم که نه تنها از دین داری که از انسانیت نیز بویی نبرده بودند!

امروز عطشم را هیچ چیز جز ذکر یا حسین فرو نمی نشاند و هرم انزجارم را هیچ جز لعن بر دشمنان سرد نمی کرد.

دلت را بیش  به درد نیاورم که امروز باید دلت را از سنگ می کردی تا می توانستی اندکی تاب بیاوری و ... .

امروز چه روزی بود!!!

 

هنیاً لکم!!!

+نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:50 توسط هدهد |

یادم میاد زمانی که فریدون مشیری از دنیا رفت ، روز نامه ای شعر زیر را به عنوان شعر ی چاپ نشده از ان مرحوم  ،چاپ کرد؛همیشه این شعر را خیلی دوست داشتم ، اما این با ر زمانی که سراغش رفتم تا بخوانمش ، بی اختیار دلم لرزید، آخه بهار این شعر عجیب آدم را یاد بهار واقعی دل ها  می اندازد  و آن  وقته که تمام  ستون ها ی بدنت بلرزه که نکنه تو. زمستان حضور بهار شده باشی!! مباد!! بهارم به انتظارت  نشسته ام و می خوانم:

سه ماه دست زمستان  دراز بود ، سه ماه

درخت ها نفشردند دست سردش را

سه ماه پرده ابر

چنان قلمرو خورشید را فرو پوشاند

که آفتاب از شرم

نشان نداد ، رخ سرد و رنگ  زردش را

زمین یخ زده در زیر تازیانه باد،سه ماه تاب آورد،

صبور ماند و نهان کرد داغ و دردش را

پرند نیلی هفت آسمان برفت از یاد

که ابر و دود بیندود لاجوردش را

سه ماه، دست زمستان دراز بود،سه ماه

*

در آن شبان سیاه

ولی خموش، نهان جوش، سخت کوش، مدام

به تنگنای زمان می تپید بی آرام

به زیر برف پراکنده در سراسر دشت

کنار برگ فرو خفته روی سبزه زرد

به زیر پنجه غارتگر زمستانی

لطافت نفسش می وزید پنهانی

بهار بود که بیدار بود و پا در راه.

*

بهار  بود که در انتظار فرصت بود

بهار پیک طراوت ، نوید  رحمت  بود

بهار بود که جان حیات  بخشش را

به ذره ذره اندام خاک می گسترد

بنفشه می آورد ،جوانه می پرورد.

*

هنوز دست بهار

زآستین به درستی به در نیامده بود

که دست های درختان به رقص بر می شد!

که رنگ و روی هوا باز و باز تر می شد

که بوی نرگس،چون بوی عشق ، بوی امید

به شهر می پیچید

دوباره چهره خورشید پرده در می شد

شکوفه می تابید ،ستاره می خندید

*

سه ماه دست زمستان دراز بود ،اینک

نگاه کن به طبیعت ، به آسمان ،به زمین

نگاه کن به ستایشگران فروردین:

*

نگاه کن به پرستو که سوی لانه بر باد رفته پر زده است

نگاه کن به درختان ، به بوته ها ، به چمن

جوانه های جوانی دوباره سر زده است

به آفتاب نگه کن ،شکفته و پیروز

چه نقش ها ی درخشان به بام ودر زده است

به شورو شادی مردم نگاه کن ، نوروز

_ شکوهمند ترین جشن قوم ایرانی _

دوباره در همه جا پرچم ظفر زده است.

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:33 توسط هدهد |

حس عجیبی در دلم دارم

هر سال با آغاز فروردین

مانند حس سبزه ها سر سبز

مانند حس سبزه ها رنگین

 

هر سال مثل باغ و کوه و دشت

درانتظارت می نشینم من

شاید بیایی با بهار از راه

شاید بهارم را ببینم من

 

وقتی بهار از راه می آید

صحرا و جنگل می شود خوشحال

اما بهار من بگو تا کی

این پا و ان پا می کنی هر سال؟!

                                                                                              یحیی علوی فرد

+نوشته شده درجمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:0 توسط هدهد |

قال الرضا علیه السلام:

کمال الدین ولایتنا و البرائه من عدونا

امام رضا علیه السلام فرمودند:

کامل بودن دین ولایت ما اهل بیت و بیزاری جستن از دشمن ماست.(بحار الانوار ج ۲۷ ص۵۸)

اگر حلال زاده ای و شیر پاک خورده ای                                           بگو تو با صوت جلی لعنت به دشمن علی

+نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:57 توسط هدهد |

یازدهمین ستاره از آسمان بیت نبوت افول می کند و حاصل این غروب غم انگیز، آغاز طلوع فجری فرخنده است در پس ابرهای ظلمانی غیبت، که ما سپیده دمش را نزدیک و آنان دور می دانندش.

مولا جان!

آرزو داریم بال می گشودیم و در سالروز تاج گذاری شما، به  خانه ی پدری و سرداب غیبت سفر می کردیم و آن گاه خداوند با مزده ی ظهور، اندوه فراق پدر را از خاطر عزیزت می زدود و ما شکوه و جلال  نغمه ی پر شور "انا المهدی" را، در صبح ظهور، به تماشا می نشستیم.َ
+نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:11 توسط هدهد |

من عشّقَ فَعفَّ ثمَّ ماتَ ماتَ شهیدا

بغضم بی اختیار ترکید؛

درسته که به نسبت خواندن خیلی از رمان ها کم تر اشک می ریختم ، اما باز هم دردناک بود و زیبا .

دلم می خواست دوباره برگردم و از اول بخونمش .

رمان "من او "که تمام  شد کتاب را بستم و فقط چند دقیقه ناقابل گریستم؛برای کی درست نمی دونم !برای علی؟برای مهتاب؟مریم؟باب جون؟یا شاید هم کریم؟

اما هر چی بود فرقی نداشت مهم این بود که یک بار دیگه از خواندن رمانی لذت بردم!

حالا بماند که  به علت تحریم خواندن رمان این دفعه جرات نداشتم بیشتر ابراز احساسات بکنم!آخه راستش اخیراً که داشتم "کلیدر" را می خوندم چون با خواندن یازدهمین جلدش یک جعبه(شما باور نکنید!!!)دستمال کاغذی حرام کردم ،دیگه ممنوع المطالعه لرّمان(عجب کلمه ای !عجب فارسی را پاس داریمی!) شدم!!

اما چه کیفی داره قطع تحریم به شرطها و شروطها!

از کجا به کجا رسید! من فقط می خواستم درباره جمله ای که در مطلع نوشتم بگویم و بنویسم اما...!

یا علی مددی!

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:52 توسط هدهد |

هر چه می خواهد بگوید ، هرکه می خواهد

 

هر چه می خواهد بگوید ، تلخ یا شیرین

 

من تو را می گویم ای باغ بهار آور !

 

ای نماز آب ها را قبله ی دیرین

 

من تو را می گویم ای بالیدنت از خاک

 

باور آنان که بد ماندن برآشفتند

 

من تو را می گویم ای باغی که مبعوثان

 

قصه ی گل کردنت را بارها گفتند

...  

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط هدهد |

 

الا نور دل ها سلام علیکم                   علی بن موسی سلام علیکم

مرا می شناسی سیه رو ترینم               گنه کار و رسوا.سلام علیکم

گدایی  دوباره به سوی تو امد             پشیمان و تنها سلام علیکم

سر سفره تو همه می نشینند                 هم این ها هم آن ها سلام علیکم

دل من شکسته،عطشناک و خسته          زلال  گوارا  سلام  علیکم

تویی چاره سازم تویی دل نوازم          گرفتارم  آقا  سلام  علیکم

+نوشته شده درشنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:0 توسط هدهد |

 

از امروز آغاز شد... همه چیز از امروز آغاز شد... سالیان سال توطئه های منافقان که پی در پی شکست می خورد از امروز رنگ پیروزی به خود گرفت.

 هنوز اندوه فراق رسول حق در اوج بود که مصیبت ها یک به یک رو نمایاند دشمنان نقاب دورویی برداشتند و شمشیر ها از رو کشیده شد. سقیفه نشینان هم قسم شدند تا سال ها عقده ی حقارت و حسد را جبران کنند، پس زهر کین های چند ساله را یک باره بر اهل بیت عصمت فرود آوردند.

"اللهم نرغب و نشکو فقد نبینا..." از آن روز معنا گرفت و تا امروز که ظلم و ستم به حد کمال رسیده است...

سالیان طولانی غیبت ولی خدا، قرن ها شیعه کشی... حضرت عسکری در محاصره، زهر خورندگان به سم کینه ی دشمن، سالیان سال زندانی هارون الرشید ها، اسارت اهل حرم از صحرای کربلا تا شام و ... کرب و بلا...، عطش ...، سرهای بالا رفته بر نیزه ها و حسین...، همان زینت دوش پیامبر خدا بر خاک گرم کربلا.

 گوش و گوشواره... شش ماهه و چهار ساله ی کاروان کربلا و مادران داغدار.  پاره های جگرمجتبی حسن  در میان طشت در حجره ی غربت، ندای فزت و رب الکعبه ی مولای خانه نشین و از همه عظیم تر و دردناک تر هتک حرمت حریم مقدس آل رسول... آتش پشت در خانه... صدای سیلی کبود، میخ در و محسن، که "بای ذنب قتلت"؟ و مزار یاس بی نشان...

سر آغاز همه ی این مصائب از امروز و از سقیفه بود.

 لعنت خدا بر بانیان این همه ظلم و ستم.

 به راستی چه کلامی می تواند در این سوز عظیم تسلای دل درد مند صاحب عزا شود؟ جز آن که عاجزانه ظهورش را از خداوند طلب کنیم؟

 پس همه باهم دست به دعا برداریم که: اللهم عجل لولیک الفرج.

+نوشته شده درجمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:24 توسط هدهد |

از این جا برو... بگذار در تنهایی خودم به سایبان شکسته ی خیمه ام فکر کنم  که در اشغال دشمن در گرداب ظلمت فرو رفت... خورشید را رها و به کرم های شب تاب بسنده کرد ...از این جا برو... صدای گام های  محکم عقیله ی بنی هاشم می آید  که در دل دعا دعا میکند که خبر نادرست باشد...اما تو خوب میدانی که چه کرده ای... از این جا برو.. واگذارت به همان وعده های دروغین فریب...

 امان از زهر کین...

از مقابل دیدگان زینب بگریز همان یک کربلا برای زینب بس است که او را یارای دیدن پاره های جگر برادر آ ن هم در مقابل دیدگان دشمن نیست... از این جا برو...

+نوشته شده درجمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:26 توسط هدهد |

 
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com